عشق شیرین 24
الی و آرمین رفتن خونه مریمینا
منو اردی هم داشتیم میرفتیم خونه مامانم تا بردیارو برداریم
تو ماشین:
اردی:گلم ببخشید زود قضاوت کردم ولی .....
من:مهم نیست عشقم اردلان خییییییییییییییییییییییلی دوست دارم نمیخوام از دستت بدم خوب راستش من وقتی هنوز با تو آشنا نشده بودم چون هم سنم کم بود هم مجرد بودم خوب خییییییییییلی شیطون بودم
ولی باور کن از وقتی با تو شنا شدم فقط با تو بودم چون من تو زندگیم یکبار عاشق شدم و عشقمم تو هستی
.
.
.
.
تو ماشین یک فضای عاشقانه حکمران بود که یهو گوشیم زنگ خور
من:اردلااااااااااااااااان سعیده
اردی :بده من گوشیو
ارددی گوشیرو برداشت ولی هیچی نگفت و سعیدم که فکر میکرد منم گفت
سعید:سلام عشقم...حالا دیگه مال من شدی...هر وقت از اردی طلاق گرفتی باید با من ازدواج کنی بچتم دیگه میشه بچه ی ما2تا ارغوان من دوست دارم خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد
اردی:سعید فکرشم نمیکردم انقدر کثیف باشی ولی اینو بدون که ارغوان فقط مال منه و قرارم نیست که هیچوقت ما از هم جداشیم
سعیداٍاٍاٍاٍااٍ پس پاشو با عشقت بیا اینجا تا همه چیز مشخص شه
اردی:باشه
من:اردی چی میگه؟
اردی:الان میریم خونش تا بفهمیم دردش چیه
رسیدیم خونه سعید از ترسم نمیتونستم از ماشین پیاده شم ؛آخه میترسیدم نکنه میخواد سر اردی بلایی بیاره
تو این وانفسا مریمو الی هم هــــــــــــــــــــــی زنگ میزدنو منم قطع میکردم
بالاخره رفتیم تو
سعید:سلاااااااااااااام دوست خوبم اردی....و به.....(یهو زد زیر گریه)
اردی:گفتی بیایم که چی بشه
سعید:گفتم بیاید تا یکیرو نشون ارغوان بدم
من:خووووووووووووووب
یهو دیدم یه دختره اومد و ...
سعی:ارغوان میدنی این کیه؟
من:کیه/
سعید:عشق اردی جووووووووووونت....شقایق خودت بگوو
شقایق:خوب من و اردی یک مدت طولانی باهم بودیم و عاشق هم بودیم تا اینکه من رفتم امریکا برای مدتی و تو این مدت با اردی کمو بیش در تماس بودم ولی یک مدت بود که ازش خبری نداشتم و برگشتم ایران که فهمیدم با تو ازدواج کرده و رفتم استودیوش و کلی باهم حرف زدیم و اونشبم ک به تو گفت کار دارهو نمیاد با من بود برای آخرین بار چون ماهنوز عاشق همیم .....
من:بســـــــــــــــــه
سعید:حالا دیدی عسلم که شوهرت که میگی عاشقشی چه جور آدمیه؟
من:اردلان؟
اردی:نمیدونم چی بگم.....
من:هیچی
گذاشتم و رفتم بیرون و دیگه به هیچی فکر نمیکردم و فقط خاطراتم با اردی میومد جلوی چشمم و بردیاهم همش تو ذهنم بود
و به خودم میگفتم من شاید قبلا با سعید دوست بودمولی هیچوقت به اردلان خیانت نکردم و از وقتی با اردی ازدواج کردم فقط با اون بودم اما اردلان چی.......
زنگ زدم به مریم
من:مریم با الی پاشید بیاید لواسون فقط دوتایی بیاید
مریم:چی شده؟
من:حالا بیاید
تو راه هی الی بم زنگ زد اردلان زنگ زد ولی من اصن انگار توان حرف زدن نداشتم
بالاخره رسیدمویلا و مریمو الهه رو دیدم و رفتم تو بغلشونو کلی گریه کردم بعد ماجرارو براشون تعریف کردم
الی:خااااااااااااااااااااااک بر سر اردی عجب....
مریم:الههههههههههههههههههههههههههههههههه
الی:خوب آخه...
مریم:ارغوان باید همه چیزو در نظر بگیری میتونی از اردی جدا شی اما تو حالا دیگه تنها نیستی بردیاهم هست و باید به اونم فکر کنی و اگر بتونی به خاطر بردیا باید با اردلان زندگی کنی
من:بچه ها من چارا انقدر بدبختم من به خاطر اردی کلی جون کندم ولی اون....اولش که سعید گفت این 2ست دختر قبلی اردی با خودم گفتم خوب که چی گذشته گذشته ولی وقتی فهمیدم اردی یک شب بااون بوده و به من دروغ گفته دیگه حس کردم از اردلان بدم میاد.......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوب تمومید نظر یادتو نره بچه ها بای![]()
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس