عشق شیرین 3
نمیدونستم چی بپوشم؟؟؟؟
من:فریده این خوبه؟؟؟؟
فریده:اینو بپوشی تا ببینتت فرار میکنه میزاره میره بنده خدا.
من:پس چی بپوشم؟؟؟؟این خوبه؟؟؟
فریده:آهان.این خوبه.خودشه.
لباسرو پوشیدم.
فریده:ارغوان معرکس
من:نه نه اصلا.
امیرحسین:ارغوان خیلی قشنگه.همینو بپوش.
من:واقعا؟؟؟؟
فریده:امیرحسین راست میگه.همین قشنگه.
بالاخره با اصرار فریده و امیرحسین پوشیدمش.بدم نبود البته.
سوییچ ماشینمو برداشتم.واقعا استرس داشتم.احساس کردم اگه رانندگی کنم میریم تو دیوار.
من:فریده من نمیتونم رانندگی کنم.
فریده رو به امیرحسین: ارغوان میگه من رانندگی نمی کنم.منم حال و حوصله ندارم.تو رانندگی می کنی؟؟؟
امیرحسین:Ok
سوار شدیم.تو ماشین بودیم که یه دفه مری زنگ زد.
من:الو؟
مریم:الو ارغوان کجایید شما؟؟؟
من:شما کجایید؟
مریم:ما داریم میریم چیتگر دیگه.
من:اااااا.شمام میاید؟؟؟اینطوری خیلی خوب شد.
مریم:زهره و رها ام هستن.
من:واقعا؟؟؟ایول
مریم:نگفتی کجاییدااااا
من:ما ام تو راهیم.10 دقه دیگه می رسیم.
مریم:ما ام 5-6 دقه دیگه می رسیم.
من:اُکی کاری نداری؟؟می بینمت.
مریم:نه بای
واقعا خوشحال شدم که اونا ام میان.اینطوری استرسم کمتر میشد.
رسیدیم.
زهره و رها و مریم و امیرم رسیدن.
رها و امیرحسین وقتی هم دیگرو دیدن انگار 6-7 سالی بود همدیگرو ندیده بودن.واه واه واه.همدیگرو ول نمی کردن که.جدا راه میرفتن.با خودشوم می گفتن میخندیدن.
یه دفه اردلان زنگ زد بهم.گوشیرو برداشتم:
من:الو؟
اردی:گلم کجایید پس؟
من:تو کجایی؟
اردی:ما غرب غرب پارکیم.
من:ما؟؟؟؟چند نفرید؟
اردی:چند تا از دوستامم هستن.
من:الان میاییم پیداتون می کنیم.فعلا...
رفتیم از دور دیدیمشون.
فریده:بریم سلام بدیم.بعد دیگه تنهاتون میذاریم.
زهره:آره راس میگه.
آروم نزدیکشون شدیم.
تا میخواستم دستمو بذارم رو شونه های اردی و بگم که ما اومدیم یه دفه خودش برگشت.
فهمیدم می خواست بغلم کنه ولی جلو خودشو گرفت.
بچه هارو بهش معرفی کردم و اونم دوستاشو معرفی کرد.
همگی نشسته بودیم تو یه آلاچیق که یه دفه فریده جمعو گرفت دستش.
فریده:ما دیگه شما دوتا کبوتر عاشقو تنها میذاریم تا با هم آشنا بشید.
یه جور از پشت فریده رو زدم که خودمم دلم واسش سوخت.
من:خفه شو آبرومو بردی.
فریده:بالاخره النکاح سنتی دیگه.
واااای خیلی تیکه ی باحالی یود.کلی خندیدیم.
بالاخره با اصرار فریده و مریم و زهره من و اردی دست همو گرفتیم و رفتیم.
کلی حرف زدیم.از خیلی اخلاقاش خوشم اومد.اردلان از خجالت سرخ شده بود.منم که نمی نونستم حرف بزنم.
بعد یه ساعت و نیم حرف زدن و خندیدن زنگ زدم فریده.
من:کجایید؟
فریده:به به.عشق اردلان بردتت آسمون دوساعته رفتیداااا.چه عجب!!!!
من:ههههه.کجایید بابا اینو بگو.
فریده:جای قبلی.
من:الان میایم.
فریده:چی شد خوب؟؟؟به توافق رسیدید؟؟؟؟
من:آره بابا(داشتم می مردم از خنده)الان میایم.بای
من به اردی:بریم منتظرن
اردی:بریم عزیزم.
رسیدیم بهشون.یه دفه دیدم این امیر داره گیتار میزنه و امیرحسینم میخونه.خیلی جالب بود.
یه دفه من و اردی با هم گفتیم:ما اومدییییییییییییم
همشون رفته بودن تو حس که ما اُوردیمشون بیرون:))))))))))
اینو که گفتیم اون آهنگ غمگینی که امیرحسین داشت میخوند تبدیل شد به 6و8
یه دفه همشون رفتن هوا :))))))))))))
مریم:وااااااااای قیافه هاشونو نگاااااا.بابا نمیخواد حالا سرخ بشید.درکتون میکنیم.
کلی زدیم رقصیدیم.
اون روز خیلی به من خوش گذشت.چون واقعا احساس کردم که دیگه تنها نیستم.احساس کردم که اردلان بهترینههههه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوب دوستای گلم امیدوارم خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نرهههههههه
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس