می خواستیم حاضر بشیم بریم چیتگر سر قرارمون.نمیدونید من چه حااااالی داشتم.قلبم داشت میومد تو دهنم.

نمیدونستم چی بپوشم؟؟؟؟

من:فریده این خوبه؟؟؟؟

فریده:اینو بپوشی تا ببینتت فرار میکنه میزاره میره بنده خدا.

من:پس چی بپوشم؟؟؟؟این خوبه؟؟؟

فریده:آهان.این خوبه.خودشه.

لباسرو پوشیدم.

فریده:ارغوان معرکس

من:نه نه اصلا.

امیرحسین:ارغوان خیلی قشنگه.همینو بپوش.

من:واقعا؟؟؟؟

فریده:امیرحسین راست میگه.همین قشنگه.

بالاخره با اصرار فریده و امیرحسین پوشیدمش.بدم نبود البته.

سوییچ ماشینمو برداشتم.واقعا استرس داشتم.احساس کردم اگه رانندگی کنم میریم تو دیوار.

من:فریده من نمیتونم رانندگی کنم.

فریده رو به امیرحسین: ارغوان میگه من رانندگی نمی کنم.منم حال و حوصله ندارم.تو رانندگی می کنی؟؟؟

امیرحسین:Ok

سوار شدیم.تو ماشین بودیم که یه دفه مری زنگ زد.

من:الو؟

مریم:الو ارغوان کجایید شما؟؟؟

من:شما کجایید؟

مریم:ما داریم میریم چیتگر دیگه.

من:اااااا.شمام میاید؟؟؟اینطوری خیلی خوب شد.

مریم:زهره و رها ام هستن.

من:واقعا؟؟؟ایول

مریم:نگفتی کجاییدااااا

من:ما ام تو راهیم.10 دقه دیگه می رسیم.

مریم:ما ام 5-6 دقه دیگه می رسیم.

من:اُکی کاری نداری؟؟می بینمت.

مریم:نه بای

واقعا خوشحال شدم که اونا ام میان.اینطوری استرسم کمتر میشد.

رسیدیم.

زهره و رها و مریم و امیرم رسیدن.

رها و امیرحسین وقتی هم دیگرو دیدن انگار 6-7 سالی بود همدیگرو ندیده بودن.واه واه واه.همدیگرو ول نمی کردن که.جدا راه میرفتن.با خودشوم می گفتن میخندیدن.

یه دفه اردلان زنگ زد بهم.گوشیرو برداشتم:

من:الو؟

اردی:گلم کجایید پس؟

من:تو کجایی؟

اردی:ما غرب غرب پارکیم.

من:ما؟؟؟؟چند نفرید؟

اردی:چند تا از دوستامم هستن.

من:الان میاییم پیداتون می کنیم.فعلا...

رفتیم از دور دیدیمشون.

فریده:بریم سلام بدیم.بعد دیگه تنهاتون میذاریم.

زهره:آره راس میگه.

آروم نزدیکشون شدیم.

تا میخواستم دستمو بذارم رو شونه های اردی و بگم که ما اومدیم یه دفه خودش برگشت.

فهمیدم می خواست بغلم کنه ولی جلو خودشو گرفت.

بچه هارو بهش معرفی کردم و اونم دوستاشو معرفی کرد.

همگی نشسته بودیم تو یه آلاچیق که یه دفه فریده جمعو گرفت دستش.

فریده:ما دیگه شما دوتا کبوتر عاشقو تنها میذاریم تا با هم آشنا بشید.

یه جور از پشت فریده رو زدم که خودمم دلم واسش سوخت.

من:خفه شو آبرومو بردی.

فریده:بالاخره النکاح سنتی دیگه.

واااای خیلی تیکه ی باحالی یود.کلی خندیدیم.

بالاخره با اصرار فریده و مریم و زهره من و اردی دست همو گرفتیم و رفتیم.

کلی حرف زدیم.از خیلی اخلاقاش خوشم اومد.اردلان از خجالت سرخ شده بود.منم که نمی نونستم حرف بزنم.

بعد یه ساعت و نیم حرف زدن و خندیدن زنگ زدم فریده.

من:کجایید؟

فریده:به به.عشق اردلان بردتت آسمون دوساعته رفتیداااا.چه عجب!!!!

من:ههههه.کجایید بابا اینو بگو.

فریده:جای قبلی.

من:الان میایم.

فریده:چی شد خوب؟؟؟به توافق رسیدید؟؟؟؟

من:آره بابا(داشتم می مردم از خنده)الان میایم.بای

من به اردی:بریم منتظرن

اردی:بریم عزیزم.

رسیدیم بهشون.یه دفه دیدم این امیر داره گیتار میزنه و امیرحسینم میخونه.خیلی جالب بود.

یه دفه من و اردی با هم گفتیم:ما اومدییییییییییییم

همشون رفته بودن تو حس که ما اُوردیمشون بیرون:))))))))))

اینو که گفتیم اون آهنگ غمگینی که امیرحسین داشت میخوند تبدیل شد به 6و8

یه دفه همشون رفتن هوا :))))))))))))

مریم:وااااااااای قیافه هاشونو نگاااااا.بابا نمیخواد حالا سرخ بشید.درکتون میکنیم.

کلی زدیم رقصیدیم.

اون روز خیلی به من خوش گذشت.چون واقعا احساس کردم که دیگه تنها نیستم.احساس کردم که اردلان بهترینههههه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خوب دوستای گلم امیدوارم خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نرهههههههه