عشق شیرین 4
ولی با فکر به زندگی آیندمون و کارایی که قراره بکنیم خودمو آروم کردم.
فریده به من:چرا انقد دپرسی؟؟؟
من:نه...
فریده:آآآرررررره من تو رو می شناسم.چیه؟؟؟
من:فریده؟؟؟
فریده:جون دلم؟؟؟
_من:من اردلانو میخوام.
فریده درحالی که منو بغل کرد:عزیزززززززززم.حسابی عاشق شدیااااا
من:من دوست دارم باهاش زندگی کنم،الانم دوست دارم حسسسسابی بغلش کنم.
فریده:منم روز اول که امیرحسینو از نزدیک دیدم همین حالو داشتم.
من:می خوامش.با تمام وجود.

می خواستیم برگردیم خونه.اردلانو بغل کردم و بوسیدم.نمی تونستم ازش خدافظی کنم ولی دیگه چه میشه کرد؟؟؟
برگشتیم خونه..
تو خونه فریده خوابید.من خوابم نمی برد.امیرحسینم داشت مسیجای فیسبوکشو جواب میداد.
همه جا تاریک بود.تو فکر اردلان بودم.
امیرحسین:ارغی فک کنم تو و اردلان بنونید باهم خوشخت بشیداا
من:آره میدونم.
امیرحسین:بگیر بخواب(و در حالی که خیلی کتابی و لفظ قلم حرف میزد:)به فردایی بهتر بیندیش.
خندم گرفت.

فردا صبح ساعت 11:
اردلان زنگ زد بهم.
من:سلام عشقم.
اردی:سلام عزیزم.خوبی؟؟؟
من:مرسییی.بهتر از همیشه.
اردی:میخوام به یه مهمونی دعوتت کنم.
من:واقعا؟؟؟؟؟؟خیلی خوشحال میشم.
اردی:فردا شب ساعت 9 میای؟؟؟
من:چرا که نه...
اردی:ببخشید 1 ساعت دیگه زنگ می زنم.
نمیدونم چی شد؟؟؟چرا یه دفه قطع کرد؟؟؟
خیلی نگران شدم...
من به فریده:اردی فردا شب دعوتم کرد مهمونی ساعت 9.
فریده: اِ ؟ خوش به حالت.
من:چی بپوشم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟
فریده:بازم میخوای شورو کنی؟؟؟بابا یه چیز بپوش دیگه.من چه بدونم؟؟؟؟میخوای با امیرحسین برید لباس بخرید؟؟؟؟
منم که واقعا به سلیقه ی فوق العاده ی امیرحسین اعتقاد داشتم فوراً قبول کردم.
بعد از ظهر با امیرحسین دوتایی رفتیم واسه خرید لباس.
یه لباس فوق العاده قشنگ خریدیم،انقد قشنگ که واسه پوشیدنش ذوق داشتم.
اومدیم خونه..
من به فریده:فریده نگاه اینو خریدیم.خیلی قشنگه.نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فریده:اینو میخوای بپوشی؟؟؟؟بابا بذار دو روز از آشناییتون بگذره.امیرحسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیرحسین:بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فریده:بابا این چیه رفتید خریدید.
امیرحسین:چشه؟؟؟
فریده:این که هیچی نداره.
خندم گرفته بود،فریده هم داشت می مُرد از خنده...

فردا موقع حاضر شدن...
فریده انگار که شب عروسیش باشه هرررر آهنگ شادی که داشت گذاشت.وااااای خیلی خوش گذشت.امیرحسینم که تا تونست رقصید...
سوییچمو برداشتم.خدافظی کردم و رفتم.
بعد اینکه خونشو پیدا کردم و رفتم بالا.تو آسانسور بودم. صدای آهنگ کل ساختمونو برداشته بود.
رسیدم،در آسانسورو که باز کردم بوی الکل زد تو صورتم.اردلان اومد بغلم کرد.نمی دونید چه جوری بغلش کردم.دلم می خواست بشینم گریه کنم.انگار کل دنیا رو بهم دادن وقتی دیدمش.
خونش خیلی قشنگ بود.معلوم بود که سلیقش خیلی خوبه.
با دوستاش آشنا شدم.
نامزد امیرم اونجا بود،مریم،خیلی گل بود.فوری با هم صمیمی شدم.
ساعت 2-3 شب بود که دوستاش یکی یکی رفتن.من و اردلان تنها شدیم.منم می خواستم برم.
اردلان:ارغوان؟؟؟
من:چیه عشقم؟؟؟
اردلان:دوستت دارم عزیزم.تو تنها کسمی.
من:منم دوستت دارم.به اندازه ی تمااااااااام دنیا.
اردلان:امشب خیلی فوق العاده شده بودی عسلکم کاش بازم اینجا میموندی.
من:نه باید برم فردا باید برم دانشگاه خیلی خوش گذشت .واسه همه چی ممنون بای عزیزم
اردلان:بااااااااااای گلم.دوست دارم
.
.
.
.
.
دوستان گلم امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه.بااااااااای تا هااااااااااای
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس