عشق شیرین 5
رها : سلام ارغوان جان خوبی؟
من : مرسی عزیزم لطف داری ؟ زهره خوبه؟
رها : آره عزیزم . راستی شنیدم دیشب پیش فریده و امیرحسین بودید و حسابی ما رو فراموش کرده بودید؟ ولی ما شما رو فراموش نکردیم . یه سورپرایز برات دارم!!!
من : ایول ! من عاشق سورپرایزای تو ام . بگو بدو بگو!!!!!
رها : باشه حابلا . قراره امروز با من و زهره و تو و اردلان و فریده و امیرحسین و مریم و امیر اگر هم خواستی دوستای اردلان هم بیان .
من : اااااااااااااااه این همه روضه خوندی آخر سر نگفتی کجا؟
رها : میخواستم اذییت کنم :))))))))) میخوایم بریم ویلای ما تو شمال . خوبه ؟ !!!
من : آره عزیزم واااااااااااای چقد خوش بگذره . فک کن همه با هم اونوقت .......... رها جان دیگه کاری نداری و زود زنگ بزنم به اردی بگم به زهره سلام برسون بااای.
رها : وای چقد حولی تو باشه بدرود!! ( تکه کلام رها!!!!!!! )
منم که بقول رها حول زنگیدم به اردی و ماجرا رو براش تعریف کردم . اونم که خوشحال تر از من گفت پس من تا 3 ساعت دیگه اونجام حاضر باش !!
منم زنگ زدم و به بقیه پچه ها خبر دادم که کی اینجا باشن . قرار خونه ی ما بود .
اردی گفته بود 3 ساعت ولی قررررررررررربونش برم سر 1 ساعت اومد .
گفتم : عشقم چرا اینقد زود اومده
اردی : طاقت نداشتن عزیزم
من : بقیه نیومدن . حالا چیکار کنیم ؟
اردی : عزیزم من واست برنامه دارم !!!!
خوب دیگه از حریم منو اردی خارج میشیم اولین کسایی که اومدن . فریده و امیرحسین بودن .
بعد ا سلام و احوال پرسی ، مریم و امیر هم از راه رسیدن .
یه ربع گذشت و هنوز زهره و رها نیومده بودن . نگران شدم . تا خواستم زنگ بزنم به گوشی زهره زنگ در رو زدن.
من : خسته نباشین کجا بودین ؟
زهره : رها مشغول ساخت یه برنامه برای نوروز منوتو بود ببخشید!!
اردی : بابا تو هم کشتی مارو با این منوتو .
زهره و فریده و مریم همصدا با هم : با رها درست صحبت کناااااااااااا!!!
اردی : ببخشید حالا شوخی کردم .
امیر : ای بابا ول کنید سوسول بازی ها رو ما دوشواری نداریم!!!! نمیخوایم راه بیافتیم .
مریم : عشقم راست میگه بریم .
رها : اکی پس دیگه بریم . بدویید دیر شد؟
فریده : رها تو هم دیگه پروووووووووو شدی ها دیر تر از هم اومدی ادستور هم میدی ؟ (با لحن شوخی )
اردی : باشه بابا تو راست میگی .
خوب بلاخره پس از جنگ و جدال ها ی خواهر و برادر ( فریده و رها ) راه افتادیم . یه ماشین که فقط منو اردی جونم بودیم. یه ماشین زهره و رها و مریم و امیر و یه ماشینم فریده و امیرحسینو مهسا و یگانه که طی این بححث و جدل ها تو ماشین بود . وااااای جاتون خالی بود . تو جاده چالوس فقط ما3 تا ماشین بودیم!!!
شیشه ها و پایین کشیده بودیم آهنگ ها رو زیاد کرده بویم و همش از هم سبقت میگرفتیم و بلند بلند با هم حرف میزدیم .
بالاخره رسیدیم .
من : آخیش خسته شدم
اردی : الهی بمیرم عشقم . حالا دیگه رسیدیم
رها درو باز کرد
وقتی درو باز کرد اول از همه امیر لم داد رو مبل و مریم پرید بغلش بعد همین اتفاق برای فریده و امیر حسین و بعد هم زهره و رها بود .
امیر : تو و اردی هم بیاین دیگه.
من :؟؟؟؟؟
اردی ما ترجیح میدیمک بریم ساحل دریا و یه خورده تنها باشیم .
زهره : رها یادته ما هم از این دوران داشتیم .
رها : آره عزیزم یادش بخیر!!!1
منو اردی رفتیم وقتی رفتیم ساحل اردی زود گفت : عشقم من برم بستنی بگیرم.
منم روی یه سنگ بزرگ نشسته بودم و چشمم بهه اردی که یهو چند تا مزاحم اودن نزدیکمو یه تیکه های خیلی بدی که از گفتنش معذوریم بهم انداختم من دادا زدم : ارددددددددددددددددددی .
اردلان دوید سمتم . شده بود عین فیلم هندی ها بالاخره رسید . کتک و کتک کاری . بالخره اونا فرار کردم من که دیدم اردی چقد زخم داشت رفتم و اونا رو بستم . بعد رفتم بغلشو بهش گفتم : تا حالا فک نمیکردم کسی اینقد دوسم داره . اونم تایید کردو زدیم سر گریه با هم .
بر گشتیم خونه . رها درو باز کرد : گفت ای وااااااااااااااااااای چیشده اردی
منم توضیح دادم : هیچی بابا .
امیرحسین : یعنی چی هیچی بدو توضیح بده .
منم توضیح دادم و بد پریدم تو بغل مریم و فریده و زهره و اردی هم بغل امیرحسین و رها وامیر مهساااااا و یگانه هم که ترسیده بون گریه میکردن.
بعد لز یه هفته تصمیم گرفتیم برگردیم این سفر خیلی خوب بود چون فهمیدیم جدیه و واقعا عاشق همیم........
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس