عشق شیرین 6
همش استرس داشتم.دلواپس بودم.همش با خودم فکر می کردم که مسئله ی یکی دو روز نیست،فکر میکردم اگه واقعا اردلان منو به خاطر هوس بخواد چی؟؟؟؟؟اگه واقعا این حرفاش الکی باشه؟؟؟
با خودم می گفتم واقعا اردلان میتونه منو به اوج لذت برسونه؟؟؟؟؟؟؟؟یا همه حرفاش الکیه؟؟؟؟
راستش...
راستش به خاطر این فکرام دلیل داشتم.چند روزی بود که اردلان تو خودش بود و صداش یه جوری بود.
ترسیده بودم.نمی دونم چرا فکر می کردم دیگه رفتاراش باهام مثل سابق نیست.بعضی موقعا داد میزد.
با خودم می گفتم شاید از چیزی ناراحته...
شاید با کسی دعواش شده....
یا شایدم دیگه واقعا منو نمیخواد؟؟؟؟؟؟؟
یه روز قرار گذاشتم تو پارک ببینمش،ساعت ۱۱ صبح.
من:سلام
اردی:سلام
من:اردلان؟؟؟؟
اردی:بله؟؟
من:آخه چرا؟؟؟؟
اردی:چی چرا؟؟؟؟
من:هیچی ولش کن..
اردی:بگو دیگه،چیه؟؟؟
من:اردلان از دستت خیلی ناراحتم
(احساس کردم قیافش به اندازه ی ۱۸۰ درجه عصبی شد)
اردی:واسه چی؟
من:من طاقت شنیدن حرفیو که میخوای بهم بزنی ولی روت نمیشه بگیو دارم.بگو،بگو اردلان چت شده تازگیا؟؟؟؟بگو
(خیلی عصبانی بودم،داشتم خودمو کنترل می کردم که داد نزنم،ولی تو پارک که بودیم دیدن یه چیز دیگه خیلی منو ترسوند.می خواستم جیغ بزنم داد بزنم.میدونید چی؟؟؟؟؟؟
از اون موقعی که دیدمش تا ۱ساعت بعدش تو پارک نزدیک ۵۰۰ تا اس ام اس داد.تا حالا ندیده بودم اردلان وقتی با منه حتی به گوشیش دست بزنه،چه برسه به این که اس ام اس بده...
قلبم داشت تند تند میزد.خودمو واسه شنیدن یه حرف از اردلان که روش نمیشد بگه آماده کرده بودم.)
من:اردلان تازگیا چت شده؟؟چرا رفتارات اینطوری شده؟؟؟؟چرا من الان این احساسو می کنم که دیگه منو نمیخوای؟؟؟؟
این حرفو که زدم اردلان یه خنده ی ناراحتی کرد.میدونید یعنی چی؟؟؟؟؟
از این که حرفمو مسخره گرفته بود به شدت عصبانی بودم.احساس کردم دلم میخواد برم یه سنگ بیارم بکوبم تو سرش.
اردی:من هیچیم نیست
من:آره هیچیت نیست،الکی واسه همه حرفام می خندی؟؟؟اگه هیچیت نیست چرا همش داد میزنی؟؟؟؟
اردی:بعداً خودت می فهمی..
من:چیو باید بفهمم؟؟؟بگو.بگو اردلان،خواهش می کنم بگوووو
اردی:باور کن هیچیم نیست.من رفتارام طوری نشده
منم که احساس کردم دو دقیقه دیگه بمونم پیشش کاملا دیگه ازش متنفر میشم گفتم:
باشه تو هیچیت نشد.قبول.من باید برم.
اردی:کجا؟؟؟
من:جایی کار دارم.
بلند شدم،با عصبانیت گفتم خداحافظ
اردی:ارغوان نرو.من هیچیم نیست،نرو
ولی من برگشتم خونه.
اردلان زنگ زد.
من:بله؟؟؟
اردی:میشه فردا دوباره بیای همون پارک لاله؟؟؟
من:واسه چی؟
اردی:خواهش می کنم
من:حالا باید ببینم چی میشه
اردی:خواهش می کنم.
من:حالا تا فردا خیلی مونده،فعلا کاری نداری؟؟؟
اردی:کار که خیلی دارم ولی بمونه واسه فردا
من:خدافظ
یه لحظه با خودم گفتم شایدم واقعا هیچیش نیست.یه ذره دلم واسش سوخت.
فردا حاضر شدم برم پارک ببینم چی میخواد بگه؟
یه دفه دیدم رو چمن نشسته،به درخت تکیه داده و داره آسمونو نگاه می کنه.
همون جا وایساده بودم که یه دفه سرشو برگردوند و منو دید
بلند شد،دوید اومد بغلم کرد.تا حالا اون جوری بغلم نکرده بود.ولی من هیچ عکس العمل خاصی نشون ندادم.
من:چیزی می خواستی بگی؟؟؟؟
اردی:مرسی
من:چرا؟
اردی:چون اومدی
من:واسه عید میخوام با خالمینا برم دبی
اردی:ارغوان....(با این ارغوان گفتنش احساس کردم بغض بدجور گلوشو گرفته)
من:سیزدهم برمی گردیم
اردی:خواهش می کنم ارغوان
من:یه چیزیو ازت می پرسم راستشو بگو
اردی:بگو.به خدا هر سوالی بپرسی راستشو میگم
من:چرا چند وقت اخلاقت با من این جوری شده بود؟
یه دفه دیدم قطره های اشک از رو گونه هاش می ریخت پایین.
گفت:
اعصابم داغون بود.
من:از چی اعصابت داغون بود؟؟؟
بدجوری داشت گریه می کرد.بغلش کردم
گفت:
با دوستم دعوام شده بود،به خاطر این اعصابم بدجور خورد بود
من:اون روزی تو پارک به کی داشتی هی اس ام اس میدادی؟؟؟؟
اردی:باهاش دعوا کرده بودم،نتونستم طاقت بیارم از دستم ناراحت باشه،بهش اس ام اس میدادم از دلش دربیارم
بغلش کردم،سفت فشارش دادم.بازم احساس کردم خیلی دوسش دارم.تو بغل هم تا تونستیم گریه کردیم.
تا شب کنار هم بودیم.واسه شام رفتیم فرحزاد.خوش گذشت
اون شبم گذشت....
هر روز زنگ میزد و هربار کلی حرف میزدیم
هفته ی بعدش،یه دفه که زنگ زد ازم خواست برم خونش.گفت مهمونم نداران.گفت دوست دارم باهم تنها باشیم.
رفتم خونش...
تا دو سه ساعت تو خونش فقط داشتیم می خوردیم.
اردی:ارغوان؟؟؟
من:بله؟؟؟
اردی:یه چیز بگم؟؟
من:بگو.
اردی:دقت کردی.....
من:چی؟بگو
اردی:دقت کردی که تا حالا منو...
من:تو رو چی؟؟
اردی:دلم میخواد منو ببوسی
من:همین مونده
اردی:یعنی تو نمیخوای؟؟؟
من:چرا میخوام ولی حالا زوده
اردی:چرا زوده؟؟؟
من:برو بابا
ولی بالاخره کار خودشو کرد.یه دفه پاشد اومد بغلم نشست و یهویی منو بوسید....من از خودم حرکتی نشون ندادم چون راستش هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال ازاینکه اردلان و من باهم دیگه خودمونی شدیم هم اینکه ی ذره از این حرکت اردلان ناراحت شدمو میترسیدم که بعدا....
اردلان بعد از اینکه منو بوسید گفت
اردی:عشقم ازم که ناراحت نشدی
من:چرا اتفاقا خیییییییییییییییلی
اردی:ببخشید ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم
اردی:گلم ی چیزی بگم؟
من:بگو
اردی:میشه نری دبی من بی تو میمیرم خواهش میکنم نرو تا باهم تعطیلاتو خوش بگذرونیم
من:باشه به شرطی که دیگه کاری که امروز کردی تکرار نشه
اردی:به خدا اینکارم از عشق زیاد بود
من:باشه عشقم نمیرم
اردی:عاشقتم
من:من بیشتر دیووووووووووووونه
نیم ساعتی این جوری گذشت![]()
لذتی که اون شب من بردم تا به حال تو عمرم احساس نکرده بودم.خییییییییییییلی خوب بود.احساس کردم خیلی بیش تر از گذشته بهش نزدیک شدم.از اون موقع به بعد وقتی بغلش میکردم،استرس نداشتم.احساس کردم این یه کاری بود که دیر یا زود باید انجام میشد.
بلیط ربی رو هم لغو کردم.
عید با اردلان رفتیم همه جای ترکیه رو گشتیم.خیلی خوش گذشت.ماجرای ترکیه رو تو عشق شیرین ۷ میخونید..
.
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم از این داستان هم خوشتون اومده باشه.
نظر یادتون نره...
تا داستان بعدی بااای تا هاااای![]()
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس