منو اردلان تصمیم گرفتیم برگردیم که اتفاقی بدی افتاد . 

تلفن من همش زنگ میزد منم هی قطع میکردم . اردلان با وجود اینکه اعتماد کامل رو به من داره شک کرده بود!! البته منم بودم شک میکردم... پسرخاله ی من که از چند سال پیش همش به من گیر میداد و متلک مینداخت زنگ میزد و مزاحم میشد .

یکبار وقتی سامان (پسرخالم) بهم زنگ زد و من قطع کردم ، اردلان گفت  : ارغوان این کیه که همش زنگ میزنه و تو قطع میکنی ؟ من گفتم : هیچکس بابا مزاحم عشقم . بعد هم با یه بوس و بغل فکر میکردم یادش میره . بعد از یکی دو روز من رفته بودم تا آخرین خریدامو بکنم . ولی گوشیمو یادم رفته بود ببرم . حالا دقیقا همون موقع سامان هزار بار به گوشی من زنگ زده بود . منم که اسمشو تو گوشیم سیو کرده بودم!!! اصن یه وضی . اردلان هم اسم اونو دیده بود و خیلی عصبانی بود آخه منم قبلا هیچی از اون پسرخالم بهش نگفته بودم .

وقتی اومدم هتل دیدم اردلان یه گوشه نشسته و از قیافشم معلوم بود که چقدر عصبانیه . یه شیشه شراب خالی هم که بغلش بود !! معلوم بود که مست کرده . اومدم گفتم چی شده اردی جونم ؟ گفت : خاک تو سر من احمق کنن که فکر میکردم دوستم داری ؟ من گفتم دیوونه شدی ؟ این چه حرفیه ؟ اردلان خوبی ؟ یهو بلند شد راستشو بخواید من ترسیدم . گفت من دیوونم یا تو که تو این مدت منو بازی دادی و با یکی دیگه ارتباط داشتی !! منم که از همجا بی خبر خیلی ناراحت شدم همهی اون چیزایی که خریده بودم انداختم زمینو گفتم من اصلا منظور حرفاتو نمیفهمم اونم سرم داد زد و موبایلو داد دستمو گفت بیا اینم توضیح . توضیح از این واضح تر ؟ منم گفتم وای دوباره این پسره الان برات توضیح میدم . اونم گفت من احتیاجی به توضیحت ندارم . بعد رفت بیرون . منم که خیلی ناراحت بودم و خودمو مقصر میدونستم زدم زی گریه و فقط سه ساعت گریه میکردم . هر چقد به اردی زنگ میزدم یا اس میدادم انگار نه انگار یه جورایی عصبانی هم شده بودم . تصمیم گرفتم برم . چمدونامو بستم . رفتم ولی چون میدونستم اردی برمیگرده یه یادداشت براش گذاشتم . براش نوشتم :

تقدیم به اولین و آخرین عشقم اردلان 

اردلان خودت میدونستی که من چقدر دوست دارم . فکر میکردم تو هم همین حسو نسبت به من داری. اما انگار اشتباه میکردم چون  تو حتی نذاشتی که من برات توضیح بدم که چیشده . این بود اون عشقی که حرفشو میزدی ؟ تو به این میگی عشق واقعی ؟ تو حتی به من یه ذره هم اعتماد نداشتی . برای خودم متاسفم که ....

امیدوارم یه روز دیگه ببینمت اما نه با این عشق به نظر خودت واقعی !!!

ارغوان.

رفتم ایران و چند هفته گذشته بود که دلم برای اردلان خیلی تنگ شده بود و از کارم خیلی خیلی پشیمون شده بودم . شنیدم از دوستاش که اونم اومده ایران ولی نه یه زنگی . نه یه اسی ....

مریم بهم زنگ زد و منو به تولد امیر(تتلو) دعوت کرد منم که متظر یه شادی بودم قبول کردم . مخصوصا وقتی فهمیدم بقیه بچه ها هم هستن . حاضر شدم که برم . به فریده اینا زنگ زدم که بیاین با هم بریم تو راه هم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم.

اونم گفت فعلا فراموش کن . وقتی رسدیم مریم درو باز کرد و گفت چقدر دیر کردید بیاید تو . منم تا رفتم تو چشمم افتاد تو چشم اردلان . عین نگاه اول بود . فکر کنم پنج دقیقه به هم ذل زده بودیم . بقیه هم که از هیچی خبر نداشتن !!! رها گفت حالتون خوبه مگه اولین بار میبینید هم دیگرو ؟ اردلان اومد سمتم وقتی نزدیکم شد خودمو کنترل نکردمو بغضم ترکید اونم منو بغل کرد و با هم گریه کردیم . فریده هم که از ماجرا خبر داشت به بقیه اشاره کرد برید بیرون . بیچاره امیر که تولدش بود و مریم که اینقدر تدارک دیده بود !!!

بهش  گفتم اردلان ازت خواهش میکنم منو ببخش . من با تو خیلی بد رفتار کردم . انگار همه ی خوبیات یادم رفته بودم . اونم همینطور که منو تو آغوشش گرفته بود گفت عشقم تو منو ببخش راست میفتی من چه عاشقی هستم که اینجوری با عشقش رفتار میکنه . فقط کاشکی میتونستم بهت ثابت کنم که چقدر دوست دارم و منو ببخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخش 

من گفتم این دووران بدترین دوران زندگیم بود تا حالا هیچ وقت اینقدر ناراحت نبودم اینقدر گریه نکرده بودم . اینقدر حس وابسته بودن به کسی رو نداشتم . تا به حال به هیچکس اینقدر نیلز نداشتم عششششششششششششششششششقم ♥

اردلانم که همینطور اشک میریخت منو سفت تر بغل کرد و گفت من بدون تو هیچی نیستم عشقم . میفهمی ؟ هیچ وقت ترکم نکن ! هیچ وقت تنهام نذار . من به تو نیاز دارم . میفهمی دیوونه . منم سرمو به نشونه تایید نشون دادم سرمو گذاشتم رو قلبشو اشک ریختم و آروم زمزمه زمزمه مکردم دوست دارم .... دوست دارم....

.

.

.

.

.

.

.

متاسفانه از درج بقیه داستان به علت یک سری مسائل معذوریم!!!



نظر یادتون نره درمورد این عشق شیرین!!