اونشب بعد از اینکه با اردلان آشتی کردم  کلی خوش گذشت و کلی از امیرو مریم برا اینکه مهمونیشون و خراب کردیم معذرت خواهی کردیم اما اونا گفتن  که آشتی کردن ما بهترین هدیه برا اونا بوده و کلی باهم رقصیدیمو....

موقع رفتن اردلان به من گفت که میرسونمت و منم قبول کردم

توماشین:

اردلان:ارغوان؟

من:جان دلم؟

اردی:میخوام به هم قول بدیم که دیگه از هم دیگه چیزیرو قایم نکنیمو به هم دروغ نگیم

من:باشه عشقم .... اااایییییم میخوام راجع سامان بهت بگم که سامان پسرخالمه  منو دوست داره اما من فقط فقط تورو دوست دارم اینو باور کن اردلان

اردی:باشه... اما باید به من قول بدی اگر ایندفعه چیزی گفت به من بگی تا حالشو جا بیارم

من:قول عشقم

یهو گوشیم زنگ زد....اردلانم که حساس شده بود گفت کیه منم گفتم که فریدست و خیالش راحت شد

من:الو سلاااااااااااااااااااااااااام

فریده:سلام گلم میشه امشب بیای اینجا بمونی

من:چرا؟؟؟؟

فریده:آخه من به افتخار اولین سالگرد ازدواجم با امیرحسین میخوام فردا جشن بگیرم و میخوام اگه میشه بیای اینجا و بهم کمک کنی

من:باشه گلم معلومه که میام یک فریده که بیشتر ندارم

فریده:پس منتظرتم

من:فعلا

تلفنو قطع کردمو به اردلان گفتم من میرم خونه فریده اینا و ماجرا رو گفتم

وقتی خواستم از ماشین پیاده شمو با اردی خدافظی کنم اردلان دستمو گرفتو گفت

اردی:عشقم تو شب پیش همه میمونی اما تا حالا شب پیش من که عشقتم نموندی نکنه بهم اعتماد نداری؟

من:حـســـــــــــــــــــــووووووووووود ...

اردلان یهو منو کشید سمت خودش منو بوسیید ....

من:دیوونه اگه یکی ببینه

اردی:ببینه مگه چیه دارم عشقمو میبوسم

من:بای عشقم خوابای خوب ببینی

اردی:بااااااااااااااااااااای

رفتم بالا و یک دو ساعتی برای جشن فردا با فریده  برنامه ریزی کردیم تازه زهره و رها هم اونجا بودن فرداشم بچه هارو دعوت کردیمو تدارکات رو انجام دادیم

شب کلی خوش گذشت و بعد از شام یهو امیر گفت که یک لحظه به من گوش کنید

امیر:من امروز میخوام از تنها عشق زندگیم درخواست ازدواج کنم مریم عشق من با من ازدواج می کنی؟

من داشتم از خوشحالی سکته میکردم...مریمم که ان قدر جا خورده بودومی شد از تو چشاش فهمید که چه قدر هیجان زدست و خوشحاله...

مریم:من من واقعا نمی دونم چی باید بگم...خوب ...اره

ما:هوووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا بعد امیرو مریم همدیگرو بوسیدند...

همه خوشحال بودیم و قرار گذاشتیم که فردا بریم شمال همگی باهم

فردا تو راه شمال منو اردی و امیرو مریم تو یک ماشین

فریده و امیرحسین و زهره و رها تو یک ماشین

سحروامیررضا و الهه و آرمینم تو یک ماشین

ماسه تا ماشین هی باهم کورس میذاشتیمو جیغ و داد میکردیم تو جاده یکجا ما سه تا همو گم کردیم اد همون موقع پلیس جلوی مارو گرفت من داشتم سکته میکردم و مریمم داشت روسری و آرایششو درست میکرد

پلیس:سلام نسبت شماها باهم

امیر:منو این خانم(مریم)باهم نامزدیم و این دونفرم باهم در شُرف هستند

پلیس:با ما تشعیف میارید آگاهی و اونجا معلوم میشه کی با کی چه نسبتی داره

من:آقا تورو خدا میشه نیایم

اردلان:ارغوان شما یک لطفا حرف نزن گلم

هیچی دیگه به زور التماسو حرف راضی شدند که ما باهاشون نریم

وقتی رسیدیم رفتیم لب ساحل و چون نزدیکای شب بود و کسی نبود اونجا باهم کلی آب بازی کردیمو وقتی گشنمون شد امیر به افتخار نامزدیش با مریم شام مهمونمون کرد ....

شب وقتی میخواستیم بخوابیم من گفتم

من:بچه ها میگم انوما بالا بخوابند آقایون پایین

امیرحسین:هوووووووووووی من از زنم دور نمیشمااااااااااا

رها:منم همینطور

امیر:منم از مریم گلیم جدا نمیشم

آرمین:منم میخوام با الهه بخوابم

امیررضا:منم که اصلا راه نداره بدونه سحر خوابم ببره

فقط اردلان بود که میخواست اینو بگه  اما روش نشد

من:بـــــــــــــــــــــــــــــــاشه

شب هرکی با عشقش خوابید منم با اردی

.

.

.

.

.

.

ادامه داستان در عشق شیرین 10

نظرا کم باشه هیچی نمینویسم