عشق شیرین 10
صبح ساعت 9ونیم رها هممونو بیدار کرد.موقعی که اومد در اتاقمونو زد می خواستم بزنمش.خیلی خواب خوبی بود.
همه بیدار شدیم ولی فریده و امیرحسین هنوز تو اتاقشون بود.
اردی:ارغوان برو ببین چرا فریده اینا نیومدن پایین؟
من:الان میان.مزاحمشون نمیشم.
اردی:اصلا خودم میرم.
من:وااااا،اردلان.
اردی:آخه صبح کله سحر؟؟؟؟کی حوصله داره؟؟؟اینجور کارا رو باید شب کرد.
امیر:راست میگه اردلان.بزار من میرم.
امیر رفت.
بعد دو دقیق برگشت.
من:چی شد؟؟؟(با خنده)
امیر:فریده حالش بده.امیرحسین میگه صبر کن اگه بهتر شد میایم پایین.منم زود اومدم.گفتم بذار راحت باشن.
من:من برم بالا ببینم چی شده.
مریم:منم میام.
امیر:نه نه.نرید یهتره.
من:واسه چی؟
امیر:بذار راحت باشن.
من:من که نمی تونم طاقت بیارم.دویدم رفتم بالا
رفتم بالا،نزدیک در اتاق دیدم صدای گریه میاد.خیلی نگران شدم.
در زدم.
امیرحسین:کیه؟
من:منم
امیرحسین:بیا تو
من:چی شده؟؟چرا گریه می کنه؟؟
امیرحسین:حالش خیلی بده
من:چرا؟جاییش درد میکنه؟
امیرحسین:دلش
من:چی خورده بود مگه؟
امیرحسین:نمیدونم
من:فریده؟؟؟؟
فریده:بله؟(با گریه،سرشم زیر پتو بود)
من:چی شده؟
فریده:نمیونم،به خدا هیچی نخوردم.دارم می میرم
امیرحسین گریش گرفت.
منم وقتی اشکای فریده رو دیدم زدم زیر گریه.
امیرحسین:فریده بیا لباساتو بپوشونم بریم دکتر
من:آره،فریده لباسات کجاست؟
امیرحسین:تو چمدونمونه،بیارش
لباساشو تنش کردیم،حالش خیلی بد بود.گریه می کرد.بد ترین روز عمرم بود اون روز.یاد گریه های فریده و امیرحسین می افتم گریم می گیره.
من:من برم لباسامو بپوشم
امیرحسین:ارغوان جان یه لطفی بکن به بچه ها بگو فریده حالش خیلی بده و ما داریم میریم بیمارستان.به رها ام بگو بیاد بالا یه لحظه
من:باشه
رفتم لباسامو عوض کردم و به رها ام گفتم بره بالا
رها رفت بالا و بعد 2دقیقه سه تایی اومدن پایین که بریم
همه ی بچه ها گفتن ما ام میایم ولی امیرحسین گفت نیاید بهتره
من و رها همراهشون رفتیم بیمارستان.
واااااای فریده خیلی گریه می کرد.امیرحسینم که بیچاره نمیدونست چی کار کنه...
دکتر اومد.
امیرحسین بهش گفت اوضاع از چه قراره.
دکتر یه خورده با فریده حرف زد.بعد به من و رها گفت برید بیرون فقط همسرش بمونه.
رفتیم بیرون.نیم ساعت تو اتاق بودن،دکتر اومد بیرون.
من:چی شد آقای دکتر؟؟؟
دکتره:مشکل خاصی نیست.بذارید 5دقیقه تنها باشن.الان خوب میشه.
نمیدونم منظورش چی بود،یعنی مشکل فریده چی بود؟؟؟
داشتم با خودم فکر می کردم که بعد یه ربع اومدن بیرون.فریده بازم دلشو گرفته بود ولی به نظر میومد بهتر شده.
من:چی شده بود فریده؟خوب شدی؟؟
فریده:آره،بهترم
من:خوب چی شده بود؟
فریده:حالا بعدا بهت میگم.
خیلی کنجکاو بودم
امیرحسین گریه می کرد،نمی دونستم واسه چی؟؟؟
من:خوب فریده بگو چی شده بود دیگه،چرا امیرحسین داره گریه می کنه؟
فریده بهم گفت واسه چی انقد حالش بد بود و گریه می کرد.
من:حالا امیرحسین واسه چی داره گریه می کنه؟
فریده:خوب تقصیر امیرحسین بود دیگه
من:آهاااان،الان خوبی دیگه،بریم؟؟؟؟
فریده:آره دیگه الان حوب شدم
فریده پاشد رفت بغل امیرحسین و محکم بوسیدش،بهش گفت اشکال نداره،درسته خیلی دلم درد می کرد اما فقط 2ساعت بود.تموم شد رفت.الان خوب خوبم.پاشو عشقم.پاشو بریم.
امیرحسینم با تمام وجود فریده رو بغل کرد و با گریه گفت:ببخشید فریده،ببخشید...ببخشید
2دقیقه تو بغل هم بودن.بعدش پاشدیم رفتیم خونه
وقتی رسیدیم همشون نگران بودن ولی فریده گفت یه مشکل کوچولو بود،خوب شدم.
امیرحسین چشماش هنوز قرمز بود.دلم واسش خیلی سوخت.نمیدونم چرا بغضم گرفت.دویدم رفتم بالا تو اتاقمون کلی گریه کردم،واسه امیرحسین گریه کردم.اون موقع فهمیدم امیرحسینم از اون دسته افرادیه که طاقت دیدن اشکاشو ندارم.
خیلی گرسنم بود.سعت نزدیکای 12 بود.
رفتم پایین.
زهره:کجا بودی پس تو؟
من:بالا بودم،داشتم با دخترخالم حرف میزدم.(دروغ گفتم)
زهره:صبحونه نخوردی؟
من:نه،خیییلی گرسنمه.
زهره:الان که وقت صبحونه نیست،حداقل بیا این کیک و آبمیوه رو بخور.
من:باشه.پسرا کوشن؟
زهره:تو حیاط دارن والیبال بازی می کنن.
من:امیرحسین چرا نرفت؟
زهره:گفت میخوام بمونم پیش فریده.فریده اینا بالا ان؟
من:آره
زهره:به تو نگفت مشکلشون چی بود؟
من:فریده گفت به کسی نگم،ازش بپرس.اگه خواست بهت میگه.
زهره:پاشو بریم پیششون.
من:نه الان بالا دارن........................... .
زهره:تو از کجا میدونی؟
من:میدونم دیگه...
بچه ها والیبالشئن تموم شد اومدن.فریده اینا ام از بالا اومدن.
اردلان:ناهار نداریماااااا،خانوما حواستون بود؟؟؟؟؟
مریم:چرا همیشه ما بپزیم شما بخورید؟؟؟یه بارم شما بپزید ما بخوریم.
اردلان:اِاِاِاِ؟؟؟؟این جوریه؟؟؟؟باشه.الان همگی میریم یه کبابی میزنیم علاوه بر انگشتا و بشقابتون سفره رم لیس بزنید.
الهه:برید دیگه چرا وایسادید مارو نگا میکنید؟؟؟
اردی رو به پسرا:پاشید بریم.
همشون پاشدن رفتن کباب بزنن.
من:بچه بریم لب دریا؟؟؟؟
فریده:بریم.آره.
زهره:آره بریم.
مریم و الهه و سحرم موافق بودن.
من:فریده گیتارتو بردار یه کم واسمون بزن.
فریده:الان حال نمیده.شب میارم که من بزنم،امیرحسینم بخونه.
مریم:آره.اینطوری بهتره.شب عشقولانه ترم میشه.البته اگه رها خان بذاره آتیش روشن کنیم.
زهره:خوبه دیگه.نمیذاره به محیط زیست آسیب بزنید...
ما هم رفتیم لب دریا یه 1ساعتی نشستیم صحبت کردیم تا امیرحسین زنگ زد به گوشی فریده و گفت بیاید غذا حاضره.
رفتیم دیدیم چه سفره ای پهن کردن،چه بویی.وااااای عاااااااالی بود.
بهترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم.
بعد ناهار گرفتیم خوابیدیم هممون.
شب ساعت 9 بود.من به امیرحسین:فریده صبح قول داد شب بریم لب دریا و بزنه و تو بخونی.
اردلان:منم می رقصم
امیرحسینم قبول کرد.
همگی رفتیم ساحل و با اجازه ی رها آتیشم روشن کردیم و وااااااای چه شبی بود.
امیرحسین واسمون 3-4تا آهنگ شاد و غمگین عاشقانه خوند و بعدشم امیر و اردلان با هم خوندن.البته خود اردلان گیتار زد.
اون روز صبح خیلی بد بود.واقعا بد بود.ولی از ساعت 12 به بعدش معرکه بود.خیلی خوش گذشت.
.
.
.
.
.
.
ادامه در عشق شیرین
سلام من ارغوان مدیر وبلاگ هستم واین اولین تجربه ی وبلاگ نویسی من هستش اما میخوام ادامش بدم. این وبلاگ فقط برای اردلان طعمه و طرفدارانش ساخته شده است امیدوارم ازوبم خوشتون بیادولطفا نظریادتون نره راستی پروفایلم فعاله بووووووووووووووووووووووووووووووووس